در بهترین زمان روز
در بهترین زمان روز
پیدا کردم " کودکی را..."
پیدا کردم زندگی و
امید به فرداها یی زیباتر
زندگی هر روز ورقی می خورد
صفحه ای تازه ......
در دل میگویم " این روز جدید است...
همان که دیروز میجوییدمش......
خصوصی
در بهترین زمان روز
پیدا کردم " کودکی را..."
پیدا کردم زندگی و
امید به فرداها یی زیباتر
زندگی هر روز ورقی می خورد
صفحه ای تازه ......
در دل میگویم " این روز جدید است...
همان که دیروز میجوییدمش......
در بهترین زمان روز
پیدا کردم " کودکی را..."
پیدا کردم زندگی و
امید به فرداها یی زیباتر
زندگی هر روز ورقی می خورد
صفحه ای تازه ......
در دل میگویم " این روز جدید است...
همان که دیروز میجوییدمش......
باور نکن تنهاییت را

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ي ماست
دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس
بنويس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي کشيم نمي شماريم
بنويس از ما که در حال فراريم
توي اين پاييز بد فکر بهاريم
دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پاي من آبله زد بس که دويدم
تو اگر رسيده اي ما رو خبر کن
چرا اونجا که تويي من نرسيدم ؟
تو که از شکنجه زار شب گذشتي
از غبار بي سوار شب گذشتي
تو که عشق و با نگاه تازه ديدي
بادبان به سينه ي دريا کشيدي
بنويس از ما كه عشقو نشناختيم
حرف خالي زديم و قافيه باختيم
بگو از ما که تو خونمون غريبيم
لحظه لحظه در فرار و در فريبيم
بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم
دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس
دوست دارم بگم از دل تنگیهام
از تمام دوری هام
از همه خستگیهام...
از همه رویاهم که دیگه هیچ رنگی ندارند.
بسته بودن لب!!!!
گفتن یا نگفتن حرفهایم.!!!
نوشتن؟
یا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه بگم......
اگه نگم......
در آخر دنیا به آخر میرسه تموم نمیشه این همه اگه..........
نمی دونم چرا؟ ولی یک دلیل شاید داشته باشه
دوری یک نفر...............
سلام
عزیزم .... خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی ازت بی خبرم .... گفتم حتما فراموشم کردی !!!!!!!!!
هر روز به فکر تو هستم و دلنگرون ....از خدای مهربونم میخوام تو خوب خوب باشی
دوستت دارم
به خدا میسپارمت ![]()
![]()
![]()
دلم گرفته نمی دونم
در بی زمان ترین لحظه چی باید گفت......
اها میدونم باید گفت سلام و بعد خدا حافظ...........
غنچه از خواب پريد
و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام
و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحمي آمد نزديك
گل سراسيمه زه وحشت افسرد
ليك آن خار در آن دست خليد
و گل از مرگ رهيد
صبح فردا رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام….