تبليغاتX
نامه های من به پسرم
در بهترین زمان روز

در بهترین زمان روز

پیدا کردم " کودکی را..."

پیدا کردم زندگی و

                        امید به فرداها یی زیباتر

زندگی هر روز ورقی می خورد

 صفحه ای تازه ......

 در دل میگویم " این روز جدید است...

همان که دیروز میجوییدمش......

 

نوشته شده توسط مادر خانومی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

کودکی

در بهترین زمان روز

پیدا کردم " کودکی را..."

پیدا کردم زندگی و

                        امید به فرداها یی زیباتر

زندگی هر روز ورقی می خورد

 صفحه ای تازه ......

 در دل میگویم " این روز جدید است...

همان که دیروز میجوییدمش......

نوشته شده توسط مادر خانومی در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 0:3 | لینک ثابت |


 

 

 

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
 
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
 
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
 
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
 
 
برای یکی از قشنگترین گلهای زندگیم .... که بدونه هر چند کنارش نیستم ولی همیشه در فکرش هستم و همیشه گوشه قلبم کنار عزیزام جا داره
 
 
نوشته شده توسط مادر خانومی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 20:40 | لینک ثابت |




تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ي ماست
دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس

بنويس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي کشيم نمي شماريم

بنويس از ما که در حال فراريم
توي اين پاييز بد فکر بهاريم
دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس

 
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پاي من آبله زد بس که دويدم
تو اگر رسيده اي ما رو خبر کن
چرا اونجا که تويي من نرسيدم ؟

تو که از شکنجه زار شب گذشتي
از غبار بي سوار شب گذشتي
تو که عشق و با نگاه تازه ديدي
بادبان به سينه ي دريا کشيدي

بنويس از ما كه عشقو نشناختيم
حرف خالي زديم و قافيه باختيم
بگو از ما که تو خونمون غريبيم
لحظه لحظه در فرار و در فريبيم
بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو مي كشيم نمي شماريم

دل دريا رو نوشتي
همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس

نوشته شده توسط مادر خانومی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 12:58 | لینک ثابت |

دوست دارم بگم از دل تنگیهام

دوست دارم بگم از دل تنگیهام

از تمام دوری هام

از همه خستگیهام...

از همه رویاهم که دیگه هیچ رنگی ندارند.

بسته بودن لب!!!!

گفتن یا نگفتن حرفهایم.!!!

نوشتن؟

یا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه بگم......

اگه نگم......

در آخر دنیا به آخر میرسه تموم نمیشه این همه اگه..........

نوشته شده توسط مادر خانومی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 23:57 | لینک ثابت |

عکس
نوشته شده توسط مادر خانومی در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 12:6 | لینک ثابت |


سلام خوب نیستم

نمی دونم چرا؟ ولی یک دلیل شاید داشته باشه

دوری یک نفر...............

نوشته شده توسط مادر خانومی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 18:58 | لینک ثابت |


 

سلام

عزیزم .... خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی ازت بی خبرم .... گفتم حتما فراموشم کردی !!!!!!!!!

 

هر روز به فکر تو هستم و دلنگرون ....از خدای مهربونم میخوام تو خوب خوب باشی

دوستت دارم

به خدا میسپارمت

نوشته شده توسط مادر خانومی در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 12:42 | لینک ثابت |


سلام:

دلم گرفته نمی دونم

در بی زمان ترین لحظه چی باید گفت......

اها میدونم باید گفت سلام و بعد خدا حافظ...........

نوشته شده توسط مادر خانومی در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 11:32 | لینک ثابت |

به پسر نازنینم و گل نازش

غنچه از خواب پريد

             و گلي تازه به دنيا آمد 

                       خار خنديد و به گل گفت سلام         

و جوابي نشنيد

               خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي چند گذشت

گل چه زيبا شده بود         

             دست بي رحمي آمد نزديك

                                گل سراسيمه زه وحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد

                                  و گل از مرگ رهيد

صبح فردا رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام….

نوشته شده توسط مادر خانومی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 12:15 | لینک ثابت |